حكيم ابوالقاسم فردوسى
486
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آن كلبهء نامور را باز كرد و از آن بازار ، دژ را پر از آواز بكرد . چندى بدانسان به خريد و فروش پرداخت و همه به دو چشم دوخته بودند . شناختن خواهران ، اسفنديار را چون خورشيد تابان از گنبد آسمان بگشت و خريداران آن بازار اسفنديار برفتند ، دو خواهر اسفنديار ، نالان و با سبويى بر دوش ، از ايوان به كوى رفتند . پس خاكسار و با دلى دريده به نزديك اسفنديار آمدند . چون اسفنديار آن شگفتى را بديد ، روى خود را از خواهرانش ناپديد كرد . دلش از كار ايشان پر از بيم گشت . پس رخسار خود را با آستين گليمى كه بر تن داشت ، بپوشانيد . ليك آن هر دو بيچاره با ديدگانى خونبار به نزديك او رفتند و از آن مرد بازرگان توانگر خواهش كردند و گفتند : روز و شب بر تو فرخنده و آسمان بندهء فرمان تو باد . اى پهلوان نامدار ، برگوى كه از ايران و گشتاسپ و اسفنديار چه آگهى دارى ؟ بدين گونه دو دختر يك پادشاه در دست ناپارسايى گرفتارند و با سر و پاى برهنه ، بر دوش خود آب مىآورند ليك پدرشان روز و شب شادمان است و به خوشى مىخوابد ولى ما برهنه بر سر هر انجمن مىدويم . پس خوشا آن كسى كه تنش را با نساجامه بپوشد . اينك كه اين چنين خون مىگرييم ، تو اين درد ما را پزشك باش . اگر از شهر ما آگهى دارى ، پس همانا كه زهر ما در اين سرزمين ، ترياك شد . اسفنديار كه چنين شنيد ، از زير گليم چنان بانگى بزد كه آن دو دختر از ترس ، لرزان شدند . بانگ كرد كه : اسفنديار و آن كسى كه در گيتى ازو ياد كند و گشتاسپ شاه بيدادگر از بُن مباد . مگر نمىبينيد كه من در اينجا فروشندهام و از براى خوراك خويش مىكوشم ؟ در همان هنگام چون آن هماى فرّخ ، آواى اسفنديار را بشنيد ، او را بشناخت و دلش بجا آمد . ليك با اين كه خواهرش - هماى - آواى اسفنديار را بشناخت ، راز او را بر خود بپوشيد و آنگونه دلخسته در پيش او ماند و اشك از